تبلیغات
علمداران غریب(شهدای کرمانشاه)
قالب وبلاگ


سفر مقام معظم رهبری حضرت آیت الله خامنه ای به کرمانشاه

دیدار با ولی نعمتان

قرار بود تشریف ببرند منزل یكی از علما.

قبل آز آن، دیدار با خانواده های شهدا بود كه كمی طول كشید و یك ربع تاخیر پیش آمد. آن عالم از علت تاخیر جویا شد و آقا توضیح داد كه در جریان دیدار باخانواده های شهدادریكی ازمحله ها متوجه شدند خانواده شهید دیگری نیز آنجا زندگی می كند كه سرزدن به آن ها،باعث این تاخیر شد.

آن عالم به كنایه گفت:این كارها برای جذب قلوب،بد نیست!آقا نگاهی به او انداخت وباجدیت پاسخ داد:اسمش راهرچه دوست دارید بگذارید ولی بدانید اگر این خانواده شهدا وخون های پاك عزیزانشان نبود،این عمامه برسربنده وجنابعالی قرارنداشت.

رفتار علوی

هم از موفقیت والفجر 10 خوشحال بودیم هم از حضور آقا در قرارگاه . موقع ناهار ،‌ بچه ها كمی بیشتر از حد معمول ،‌ تدارك دیدند تا به نوعی شادی خود را ابراز كنند.

آقا بادیدن غذا كمی مكث كرد.

شما خیلی از جسمتان كار می كشید و بیشتر از اینها به انرژی نیاز دارید ولی آیا بقیه نیروها هم چنین غذای در اختیار دارند ؟ برای من همان غذای سربازی را بیاورید . نباید كسی احساس كند من كه رییس جمهور هستم با بقیه تفاوت دارم .....

بعد هم درباره حفاظت از بیت المال ، توصیه هایی فرمودند  .

 

مراقبت بر ارزشها

خیلی جدی به راننده گفت : بایست !

كمی ناراحت به نظر می رسید . بلافاصله رو به من كرد و فرمود : از ماشین دومی به بعد یا به اهواز بر می گردند و یا اگر قصد آمدن دارند ، خودشان تنهایی بیایند .چه دلیلی دارد پشت سر ما راه بیفتند؟

وقتی من كه رییس جمهور هستم با یك كاروان ماشین حركت كنم ، دیگران سرمشق می گیرند و این كار ، رسم می شود . برای من دو محافظ در یك یا دو ماشین ، كافی است .

                                                                                              سردار شهید شوشتری

                                                                                      كتاب در سایه خورشید ص 89

 

امام رافت

زنگ خانه شان كه به صدا در آمد ، به مخیله شان هم خطور نمی كرد چنین شخصیتی به مهمانی شان آمده باشد ! انگار شوكه شده بودند . دست و پایشان را گم كرده بودند . خانم ها می دویدند تا زودتر چیزی برای حجاب پیدا كنند و به آقا خوش آمد بگویند .

میوه ها را كه جلو آوردند ، فكر نمی كردند آقا از دستشان چیزی میل كند . ایشان كه به فتوای خود مسیحیان را پاك می داند ، از خوراكی هایشان تناول كرد ، با تك تك آنها گرم گرفت و به فرزند شهیدشان ادای احترام نمود.

حجت الاسلام موسوی كاشانی

كتاب خاطرات سبز ص 141

مهربانی

در سفر به یزد سرزده رفته بودند منزل یكی از خانواده ای شهدا .

 آقا داشت گوشه قرآن اهدایی را یادگاری می نوشت كه خواهر شهید آمد جلو گفت : آقا ! درخواستی دارم از شما .....

آقا لبخند زد : بفرمایید .

.......چفیه ایشان را می خواست . باز هم تبسم آقا روی صورتشان گل انداخت «كاش آرزوی بهتری كرده بودید . !»

بالاتر از سلامتی شما هیچ آرزویی ندارم .

چفیه را كه گرفت ، زودی پایین عبای آقا را بوسید و رفت گوشه اتاق .

www.khamenei.ir

 

تبرك

هنوز فكر می كرد بچه های روایت فتح قرار است بیایند . با همان لباس ساده و خانگی در را باز كرد و ماتش برد !

حالش خوش نبود . مدتی قبل ، در تصادفی آسیب دید و همسرش را نیز از دست داده بود . از آقا خواهش كرد دستی بر سر و شانه اش بكشد.

عكس شهیدش را در آغوش كشیده بود و به پهنای صورت اشك می ریخت .

آقا نوازشش می كرد و دلداری اش می داد . عینك پیرمرد را برداشت ، اشك های او را پاك كرد و دست خیسش را بر صورت خود كشید .

پیرمرد آرام شد .

www.khamenei.ir

 

تربیت حسینی (علیه السلام )

عملیات ماووت ، برون مرزی بود و احتمال اسارت ، زیاد بود . گفتیم اگر پسر رییس جمهور اسیر شود ، دشمن حسابی سوء استفاده تبلیغاتی خواهد كرد .

تصمیم گرفتیم منصرفش كنیم ، اما فایده ای نداشت .

یكی پیشنهاد داد چون بدون عینك نمی بیند ، پس ......

كسی مامور شد و یواشكی ! دسته های عینكش را شكست . موقع عملیات ، دیدیم باز آن جلو ایستاده . جای دسته های عینك ،‌از نح استفاده كرده بود ! حق داشت ؛ بچه همان پدری بود كه بی اعتنا به پست و مقام ، در اوج خطر به قلب دشمن می زد و مثل شیر مقابلشان می ایستاد .

 

سردار فضلی

كتاب خاطرات سبز ص 128

صمیمیت و نشاط

با رزمنده ها كه بود گل از گلش می شكفت . با همه گرم می گرفت و زود صمیمی می شد . بچه های رزمنده هم هر وقت در كنار ایشان قرار می گرفتند سر از پا نمی شناختند .....

سخنرانی ایشان در پادگان دو كوهه گرم شده بود كه یكی احساس كرد باید تكبیر بگوید ! اقا تذكر داد كه تكبیر نابجا رشته كلام را از دست سخنران خارج می كند .

یكی از بچه ها شیطنتش گل كرد و بلافاصله داد زد تكبیر ! اقا لبخندی زد : سر به سر من پیرمرد می گذارید ؟!

صدای تكبیر دوباره بلند شد ! آقا خنده اش گرفت . دو لشكر نیرو آنجا به صف ایستاده بودند ؛ همه زدند زیر خنده . آقا، صلواتی فرستاد . كنترل جمع را كه به دست گرفت سخنرانی اش را ادامه داد.

برادر كبیری

كتاب خاطرات سبز  ص 99




طبقه بندی: ولایت،
برچسب ها: خاطراتی ناب از زندگانی رهبر معظم انقلاب حضرت آیت الله العظمی سید علی خامنه ای، سفر مقام معظم رهبری حضرت آیت الله خامنه ای به کرمانشاه، ولایت، شهدای کرمانشاه، علمداران غریب،
[ چهارشنبه 13 مهر 1390 ] [ 06:43 ق.ظ ] [ ehsan amini ] [ دلنوشته ها ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

هوالمحبوب
در این وبلاگ سعی کرده ام بیشتر به معرفی شهدای استان کرمانشاه(علمداران غریب غرب) که واقعا غریب و مظلوم اند بپردازم.
نویسندگان
لینک دوستان
لینک های مفید
لینک های مفید
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب



مقتدر مظلوم :: نوای وبلاگ

کد موزیک آنلاین برای وبگاه